مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

164

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آبنوس ، داماد ملك آرمانوس هستى و اى پليدك ، تو مال او دزديدهء . قمر الزمان گفت : به خدا سوگند كه در همهء عمر بدان شهر نرفته و آن شهر نشناخته‌ام . پس ايشان بكشتى اندر همىرفتند تا بجزاير آبنوس برسيدند . رئيس ، او را از كشتى بدرآورده ، بنزديك ملكه بدورش برد . چون ملكه او را ديد ، بشناخت و گفت كه : بخادمانش بسپاريد كه بگرمابه‌اش برند . پس ملكه ، مهر از سر مال بازرگانان برداشت و رئيس كشتى را خلعت بداد و بنزد حيات النفوس رفته ، او را از آمدن قمر الزمان آگاه كرد و پوشيده داشتن رازش سپرد . پس خادمان ، قمر الزمان را بگرمابه برده ، جامهء ملوكانه بر او پوشاندند . چون قمر الزمان از گرمابه بدرآمد ، رو و جبينش چون ستاره همىدرخشيد و از قامتش ، سرو ، خجل و شمشاد ، پاى اندر گل بود . چون بقصرش آوردند ، ملكه بدور او را بديد . خردش برفت و هوشش بپريد ولى شكيبا شد و خوددارى كرد تا كار به خوبى انجام‌پذير شود . و ملكه بقمر الزمان ، مملوك و خادم و اشتر و استر بداد و گنجى از زر و سيم به او عطا كرد و پيوسته كار قمر الزمان بهتر ميشد و او را رتبت ، برتر و قدر و منزلت ، افزونتر ميگشت . تا اينكه ملكه او را خزينه‌دار كرد و تمامت گنجها به دو سپرد و بخويشتن نزديك كرد و امرا را از رتبت و منزلت او آگاهى داد . ارباب دولت ، همه او را دوست ميداشتند و ملكه بدور همه‌روزه برتبت او مىافزود . و